|
شب نقره ای |
|
|
لغزم به لغزش باران دیدگانت ...
در آن دم که طوفان هــم از لغــــزش قلبـــم بی نسیب می ماند ، به خود بالیدم که چون کوهی راست قامت ایستاده ام و استوار می مانم ، غافل از روزی که ان مهر بی پیرایه ، به نسیمی ملایم ، مرا در خود لرزاند و خرد گردانید ...
و این است که در عین کوهی ، برگی پاییزیم که اسیر آن نسیم گشتم ...
می رهم از خویش و می مانم ز خویش ، کز کجا آمد آن نسیم ، که تعقیب تصویر نگاهش رهسپار ابدیتی گرداندم که خواستگاهم بود ...
خالقا ماندگارم گردان که در انتهای ابدیتم ، آن نسیم از فراقم اشکباران است و در انتظار ، تا چون شیرخواره ای در آغوشش جان سپارم ... |
|
لينك ثابت|
سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 0:52 توسط خانمی شب |
|
|
گشتي در اينترنت
|
|
|
|
|
| وبلاگ من |
|
صفحه نخست پست الكترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشيو موضوعي |
| نوشته هاي پيشين |
|
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
| جستجو در وبلاگ |
|
|
|
RSS
|