|
شب نقره ای |
|
|
|
بغض تلخی گلویم را می فشارد
اما لبخند زیبای تو در قاب عکس که نشسته روبرویم نمیگذارد که بغضم بشکند یک لیوان شیر که نوشیدنی مورد علاقه ات بود در دستی و دست دیگرم تکیه گاه سرم است به جای شانه هایت از قاب تنگ عکس بیرون می ایی و شیطنت هایت را از سر می گیری و من می دانم که این تو نیستی یادت است سعی می کنم با شیر بغضم را فرو دهم اما... اما بی فایده است لیوان شیر را به سمت دیوار رها می کنم و باران از ابر چشمانم جاری می شود صدایت خاموش می شود و لبخندت محو بدون تو همه چیز عم تلخ تنهایی دارد دستهایم را می گذارم روی صورتم و بی امان زجه می زنم ساعتی بعد کمی آرام می شوم و قاب عکست را در آغوش می گیرم موها و چشمانت را نوازش می کنم این عکس چقدر سرد است اما تو مانند همیشه گرم گرمی بدون تو تمام این خانه خاموش و سرد است می دانم که نه امشب و نه شبهای دیگر بدون تو سحر نمیشود برایم کاش اینجا بودی در کنارم در آغوشم مثل همیشه اما... ای خدا چه میشود که او با خوبی هایش باز گردد * * * وای خدای من تو اینجا چه می کنی دختر...؟! |
|
لينك ثابت|
شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 10:51 توسط خانمی شب |
|
|
گشتي در اينترنت
|
|
|
|
|
| وبلاگ من |
|
صفحه نخست پست الكترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشيو موضوعي |
| نوشته هاي پيشين |
|
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
| جستجو در وبلاگ |
|
|
|
RSS
|