تبليغاتX
شب نقره ای








شب نقره ای
شب نقره ای من

وقتی آغوشت رو برا شونه های لرزونم باز می کنی....

وقتی سفت و محکم بغلم می کنی....

وقتی سرت رو روی شونه م میذاری و می گی" آخیش".....

وقتی دستامو تو دستات فشار می دی....

وقتی نفست رو روی صورتم حس می کنم....

وقتی داغی تنت رو لمس می کنم....

وقتی لبام با لبات یکی میشه....

وقتی چشمامو می بندم و آه می کشم....

وقتی نگات می کنم و لبخند می زنم....

وقتی نفسم به شماره می افته....

دلم می خواد اون لحظه، همون لحظه ی اوج

فریاد بزنم و صدات کنم :«عشق من ..دوستت دارم »

هیچ چیز بر زبانم، بر فکرم، بر ذهنم جاری نمی شود که تو را تفسیر کنم

 تو بی نهایت خوبی و من قاصر از وصف تو

 کاش همه می دانستند که تو چه گوهری

 چه فرشته ای، چه نازنینی هستی

چیزی نمی گم و فقط این جملات را برایت می نویسم:

ای کاش تو بتی بودی، ای کاش تو بتی بودی ...

ای کاش تو بتی بودی ... بتی بودی از سنگ ...

بتی که همواره در برابرم بر پای ايستاده ...

ای کاش تو بتی بودی ...

 آنگاه همچون قطرات باران که فرو می ريزند و درختان را سيراب می کنند

 ذره ذره می شدم و باران عشقم را بر سرت می باريدم ...

ای کاش تو بتی بودی ... بتی پای در بند که هيچگاه ترکم نمی کند ...

بتی که توان قدم برداشتن، رفتن و دور شدن را ندارد ...

بتی که تنها از آن من است ...

ای کاش تو بتی بودی تا عاشقانه می بوييدمت...

 از صبح تا به شب خيره ات می شدم ...

ای کاش تو بتی بودی تا تنگ در آغوشت می گرفتم

 و شبهای تلخ تنهايی و بی کسی را با غلتاندن جويبار اشکم به پای تو به صبح های سياه بی کسی وصله می زدم ...

ای کاش تو بتی بودی ...

ای کاش تو بتی بودی ...

اما ... اما نه !

تو بت نيستی ... هرگز بت نخواهی بود ... هرگز از سنگ نخواهی بود ...

هرگز اسير دستان من نخواهی بود ... هرگز محکوم به ماندن نخواهی بود ...

اگر بت بودی چگونه روی خدا را در پرتو چهره ات می ديدم و عاشقتر می شدم ؟

اگر بت بودی چگونه در نگاه گريزان سحرآميزت ذوب می شدم ؟

اگر بت بودی چگونه از قلب تپشناکت ترانه ی عشق می شنيدم ؟

اگر بت بودی چگونه از عشقت سرشار می شدم ؟عاشق سنگ هم مگر می توان شد ؟

نه !

همان بهتر که تو بتم نيستی گرچه می پرستمت ...

همان بهتر که ققنوس آزاد و رهای منی ...

همان بهتر که سراپا حياتی ...

می پرستمت ...

با تمام وجودم تو را می پرستم

می دانم که تو تنها برای من هستی،

می دانم که تو را روزی همیشه و هر لحظه خواهم داشت،

می دانم و برای آن روزها انتظار می کشم ...

امید و هستی وجود من؛ دوستــــــــــــــــــــت دارم .................................

لينك ثابت| دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 21:3 توسط خانمی شب |

من و تو در میان عاشقان بهترینیم زیرا دیوانه ترینیم...

 

من و تو در سرزمین عشاق در بالاترین نقطه آن سرزمینیم زیرا عاشقترینیم....

 

هیچکس مانند من تو را دوست ندارد و عاشق تو نیست و هیچکس مانند

 

 تو برای من زیباترین و بهترین نیست....

 

من و تو با هم یعنی عشق ، یعنی خوشبختی ....

 

ما از همه عاشقان ، عاشقتریم...

 

الگوی همه عاشقان من و تو هستیم ، همه مانند من عاشقند و مانند تو معشوق!

 

من و تو با هم یعنی فتح قله عشق!

 

آری آنگاه که من در قله عشق در میان همه عاشقان با غرور هر چه تمام تر تو را در

 

 آغوش خویش میگیرم و  با افتخار میگویم دوستت دارم ای بهترینم.

 

مانند من و تو کسی عاشق نیست و مثل من کسی تو را دوست ندارد....

 

هیچکس مثل تو لایق این قلب پر احساس و مجنون من نیست!

 

تو لایقی چون بهترینی ، پاکترین و مقدس ترینی!

 

من و تو با هم یعنی یک زندگی ، زندگی شیرین و پر از عشق!

 

من و تو با هم یعنی دو هم نفس ، دو همدل ، دو مجنون!

 

به داشتن تو که لایق  این قلب پر از درد منی افتخار میکنم

 

 و تا آخر راه پر فراز عاشقی با تو می مانم....

 

همه عشق های این زمانه دروغ است ، تنها عشق ما یک عشق واقعی است....

 

همه عشق ها هوس و زودگذر است ، تنها عشق ما مقدس و ابدی است!

 

من و تو با هم یعنی دو دلدار ، دو بیدار .....

 

با وجود تو زندگی را زیبا میبینم ، با تو عشق را حقیقی میبینم ، بدون تو زندگی برایم

 

 معنای سیاهی دارد و عاشقی برایم یک قصه و افسانه است....

 

اگر مجنون دیوانه وار عاشق لیلا بود ، من از مجنون نیز مجنون ترم و دیوانه وار

 

 عاشق تو هستم! کاری میکنم ، غوغایی به پا میکنم که دیگر قصه لیلی و مجنون

 

 از صحنه روزگار محو شود و جای آن قصه من و تو قرار گیرد.....

 

عاشقان با دیدن من و تو حسرت عشقمان را میخورند!

 

بگذار حسرت بخورند و تو در مقابل حسادت آنها به من افتخار کن ، همچو من که

 

 در این میان به پاکی و صداقتت افتخار میکنم عزیزم...

 

من و تو یعنی دو هم نفس ، دو همدل ، دو مجنون ، دو دلدار ، دو بیدار....

 

آری من و تو یعنی دو هم نفسی که همدیگر را از تمام وجود دوست دارند....

لينك ثابت| دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 21:0 توسط خانمی شب |
لينك ثابت| دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 16:16 توسط خانمی شب |
                             
لينك ثابت| دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 15:55 توسط خانمی شب |
لينك ثابت| دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 15:40 توسط خانمی شب |

بیادستهای یکدیگر را بگیریم و باهم از سکوت بگذریم

.سدها را بشکنیم .آبها را جاری کنیم

.دیوارها را کنار بزنیم و گل ها را ببوسیم

 و از محبت گردنبندی بسازیم و بر گردن زندگی بیندازیم

.بیا عاشق باشیم و با عشق زندگی کنیم .

بیا شیشه سیاه بی عاطفگی و بی معرفتی را بشکنیم

.بیا مسیرمان را عوض کنیم و «ما» را در مقابل «من» قراردهیم.

بیا باهم باشیم .

 بیا سنگریزه های حسرت را به سوی دریای نابودی پرتاب کنیم.

 بیا پرستیدن را باور کنیم .

 بیا بال های پروانه را زیبا کنیم.

 بیا مهتاب را بنگریم .

بیا عشق را به تماشا یرنگین کمان ببریم

 و روی رنگ «دورنگی» خطهای قرمز رسم کنیم.

 بیا مژگان چشمانمان را به سوی هم تزئین کنیم .

 بیا از پنجره احساس به یکدیگر بنگریم.

 بیا عاشق باشیم و با عشق زندگی کنیم.


 

لينك ثابت| دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 15:4 توسط خانمی شب |
      

                                                            سلام به همگی            

امروز خیلی خوشحالم  خیلیییییییییییی

می دونید چرا

آخه تولده

تولد کی

یعنی نمی دونید

تولد

عشقمممممممممممممممم

وای نمی دونید دارم از خوشحالی پر در میارم

امروز تولد آقای شبه

امروز همه براش دارن جشن می گیرن

راستی تا یادم نرفته

شما هم دعوتید

بفرمایید تو

قدمتون روی چشم

                

 

 

لينك ثابت| شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 18:20 توسط خانمی شب |
     

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی

 

چو گلها سراپا نشاط و شوری ، تولّدت مبارک ، تولّدت مبارک

بهار امیدی ، همه سروری، تولّدت مبارک ، تولّت مبارک

گل من ! چشمِ دلم از تو روشن شکفتی زیباتر از گل به گلشن

نشستی ، چون لاله در باغ هستی ، تویی تو ، بهانه یِ هستیِِ من

دور ، از هر ، بلایِ ، خزانی بمانی ، با شور و نشاطِ جوانی بمانی

گل ، باشی ، که در جمعِ یاران نشینی ، در عالم ، به جز روی شادی نبینی

 

هرسال وقتی ۲۸ بهمن هزاران شهاب به سمت زمین هجوم میاوردن از خودم می پرسیدم چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟....

و امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که سحرگاه۲۸ بهمن ماه زمینو با گامهای مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ....

امروز تولدآقای شب  هست ...

امیدوارم سالیان سال این روزو با خوبی و خوشی جشن بگیریم

                                      

                  تولدت مبارک

                                      

 

لينك ثابت| جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 17:10 توسط خانمی شب |
                              

            پیشا پیش نمیخواستم حرفی بزنم که سورپریز کنم عشقم

        تولدت مبارک

 

لينك ثابت| جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 15:41 توسط خانمی شب |
                           

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوست ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواين التماسرو

لينك ثابت| پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 17:36 توسط خانمی شب |
      

سلام به تو

به تک ستاره شبهای بی نشونم

عشق پاک و بی انتهام

میدونم

این چند وقته خیلی اذیتت کردم خیلی ..

هیشکی نمیتونه درد دل منو بفهمه

هیشکی

الان یه هفته اس که ندیدمت

دارم برای دیدنت لحظه شماری میکنم

باور کن توی این یه هفته به اندازه ی صد سال پیر شدم

آخه چرا

به کدوم گناه من و تو باید از هم دور بشیم

با اینکه شبا باهات صحبت میکنم اما هیچی دیدنت نمیشه

به خدا دارم دق میکنم

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

تو که میدونی من چقدر دوسش دارم

تو که میدونی من بی اون میمیرم

آخه چرا اینهمه فاصله...

چرا...

چرا...

چرا...

خدایا دیگه این انتظارو تموم کن

بسه دیگه

بسه

 

لينك ثابت| پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 17:5 توسط خانمی شب |
رویای با تو بودن!!!!

بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.

باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم

و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان گرم تو میرساند.آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است.

در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده................

و چه زیباست رویای با توبودن

 

لينك ثابت| چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 12:59 توسط خانمی شب |
                                                 

تو غربتی که سرده
 تمام روز و شبهاش
 غریبه از من و ما
 عشق من عاشقم باش
 عشق من عاشقم باش

 که تن به شب نبازم
 با غربت من بساز
 تا با خودم بسازم
 عشق من عاشقم باش
 تو خواب عاشقا رو
 تعبیر تازه کردی
 کهنه حدیث عشق رو
 تفسیر تازه کردی
 گفتی که از تو گفتن
 یعنی نفس کشیدن
 از خود گذشتن من
 یعنی به تو رسیدن
 قلبمو عادت بده
 به عاشقانه مردن
 از عشق زنده بودن
 از عشق جون سپردن

 عشق من عاشقم باش

 وقتی که هق هق عشق
 ضجه ی احتیاجه
 سر جنون سلامت
 که بهترین علاجه
 عشق من عاشقم باش
 اگر چه مهلتی نیست
 برای با تو بودن
 اگر چه فرصتی نیست
 عشق من عاشقم باش

 نذار بیفتم از پا
 بمون با من که بی تو
 نمی رسم به فردا
 عشق من عاشقم باش

لينك ثابت| چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 9:2 توسط خانمی شب |
اولین نگاشته ی من

                       

از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگراز گريه كم نشوم . تو مرا به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر، زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ، مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم.

 

لينك ثابت| چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 8:46 توسط خانمی شب |
                

شوق اينكه در قلب تو هستم

بوده تنها تكيه گاهم

شوق لينكه با تو باشم

شده مثل خون تو رگهام

 

لينك ثابت| سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 15:44 توسط خانمی شب |
                                   

 سلام به ستاره های کوچولوی مهمون توی شهر

                           شب نقره ایم

          ممنونم که این چند وقته تنهام نزاشتید

    اما از این به بعد من به کمک شریک شب های

     نقره فامم(...) می خوایم شبهامون رو نورانیتر کنیم

                             برامون دعا کنید

                                     

      من: خانم شب      (...): آقای شب

                                    

لينك ثابت| سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 15:38 توسط خانمی شب |

غرق شده

دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني يك تمنا , يك نياز


زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

عشق يعني چشم خيس مست او


زير باران دست تو در دست او

 

عشق يعني ماتهب از يك نگاه


غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق


گرمي دست تو در آغوش عشق

عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "


تا سحر از عاشقي با او بخوان

عشق يعني هر چه داري نيم كن


از برايش قلب خود تقديم كن

لينك ثابت| سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 12:31 توسط خانمی شب |
                  
لينك ثابت| سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 12:25 توسط خانمی شب |
     
لينك ثابت| سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 12:16 توسط خانمی شب |

شب پر محنت و سرديست

آسمان بی ماه است

آسمان بی اختر

آسمان لرزان است

امروز هزاران کودک , در کلاس درس هجی کردند

آسمان بی جان است

امروز کسی مرغ نگاهش را , در گستره آبی , پرواز نداد

امروز کسی پنجره ای را نگشود

روی زيلوی چمن هم حتی ,

مرد بی کار به پهلو می خفت

شب پر محنت و سرديست

آسمان می غرد: " آی شما ,

خانه هاتان پر نور , باغهاتان سرسبز

لحظهای بر من آشفته نظر اندازيد

که مرا خورشيديست , نيمه شبها ماهی است

گرچه امشب تيره , هفت صافی وجودم ابريست."

کودکان ترسيدند

و سکوت

بر جهان حاکم شد

عابران در پی سقف , مرغکان در قفس اند

مرد بی کار به بخت خويش , لعنت می کرد

لحظه ای چند گذشت

بوی باران آمد !

لينك ثابت| سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 10:14 توسط خانمی شب |
                
لينك ثابت| سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 9:58 توسط خانمی شب |

غروب

وقتی تو آمدی

نگاهم در طلیعه چشمانت

تو اما

بی هیچ نیازی

باران را به چشمانم

هدیه دادی

باور نکردنی

که روشنی چشمی

بی حضور تو می میرد

آه ای غروب

خسته ام از رخوت تن

تا کجا  تا به کی ؟

پس رهایی کجاست ؟

بلور بغض پشت دیوار صدا

فقط با یک سکوت تو شکست

لينك ثابت| سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 9:53 توسط خانمی شب |

آبی ، خاکستری ، سیاه   

در شبان غم تنهایی خویش،

عابد چشم سخنگوی توام.

من در این تاریکی،

من در این تیره شب جانفرسا،

زائر ظلمت گیسوی توام.

گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من،

کیسوان تو شب بی پایان.

جنگل عطر آلود.

شکن گیسوی تو،

موج دریای خیال.