تبليغاتX
شب نقره ای








شب نقره ای
شب نقره ای من

در میان سرزمین خواب من
یک پرنده منتظر نشسته بود
یک پرنده غریب که تمام آرزوهای خویش رادر دوبال کوچکش خلاصه کرده بود
دنیا مکانی است برای تجربه کردن.دنیا جایی است برای بودن.دنیا محلی است برای ...عاشق شدن،عاشق بودن و عاشق زندگی کردن
هر لحظه از این دنیا خاطره ایست که شاید بارها و بارها بر آن گریستیم و گفتیم ای کاش
...می شد فقط یکبار دیگر تکرار می شد
دنیا یک لحظه دوست داشتن است که در نگاهی پیدا می شود
بوسه شاید یکی از بزرگترین دلیل های دوست داشتن است که همیشه همراه ما خواهد ماند
بوسه جای است در عشق که هیچ وقت جای خود را از دست نخواهد داد و همیشه پایدار خواهد ماند
بوسه یعنی عشق،دوست داشتن،زنده بودن،خاطره بوسه یعنی تمام دنیا

 

لينك ثابت| شنبه سی ام دی 1385ساعت 20:48 توسط خانمی شب |

دوباره خزون اومد

نم نم بارون می زنه تو صورتم

بوی خاک ، نم کوچه

می گه هنوز دیوونتم

رعد و برق فهمیده انگار

زندگیم شده غم انگیز

دستای کیو گرفتی

زیر بارونای پاییز

می خوام اینجا با تو باشم

زیر بارونا دوباره

ولی نه افسوس تو هستی

نه دیگه بارون می باره

خزونم داره میره

نموند برگی رو درختا

من هنوز منتظرم

توی جاده تک و تنها

دیگه بارون نمی باره

توی جاده پر برفه

به خدای آسمونا،عشقت از یادم نرفته

می خوام اینجا باشم

زیر برف و باد و بارون

نیایی با خاطراتت،سر می زارم به بیابون

لينك ثابت| شنبه سی ام دی 1385ساعت 20:28 توسط خانمی شب |
                

دل عاشق اگه رنگ بهارو آبی میبینه
شبای بی کسیهاشو . شب مهتابی میبینه
به لطف عاشقی حتی گلای زرد پاییزو
به رنگ چشم پر خونش . گل سرخابی میبینه
همه زیبایی دنیا رو از چشم تو میبینه
همه گلهای عالم رو با دستای تو میچینه
دل عاشق اگه رنگ بهارو آبی میبینه
شبای بی کسیهاشو . شب مهتابی میبینه
اگر عمری هدر کردم . اگر پا در خطر کردم
نگو که سادگی کردم . عوای عاشقی کردم
که من با عشق تو عاشق . سلام بر زندگی کردم
سلام بر زندگی کردم
سلام بر زندگی کردم . سلام بر زندگی کردم
چه خوب کردم . چه بد کردم
خودم کردم . خودم کردم
هوای عاشقی کردم . هوای عاشقی کردم
که من با عشق تو عاشق . سلام بر زندگی کردم
سلام بر زندگی کردم
دل عاشق اگه رنگ بهارو آبی میبینه
شبای بی کسیهاشو . شب مهتابی میبینه
به لطف عاشقی حتی گلای زرد پاییزو
به رنگ چشم پر خونش . گل سرخابی میبینه
همه زیبایی دنیا رو از چشم تو میبینه
همه گلهای عالم رو با دستای تو میچینه
چه خوب کردم . چه بد کردم
خودم کردم . خودم کردم
هوای عاشقی کردم . هوای عاشقی کردم
که من با عشق تو عاشق . سلام بر زندگی کردم
سلام بر زندگی کردم
دل عاشق اگه رنگ بهارو آبی میبینه
شبای بی کسیهاشو . شب مهتابی میبینه
دل عاشق اگه رنگ بهارو آبی میبینه
شبای بی کسیهاشو . شب مهتابی میبینه
لينك ثابت| شنبه سی ام دی 1385ساعت 19:56 توسط خانمی شب |

زندگي سه چيز است :اشکي که خشک مي شود.. لبخندي که محو مي شود....و ادمي که در عالم

تنهايي باقي مي ماند

لينك ثابت| شنبه سی ام دی 1385ساعت 12:34 توسط خانمی شب |
 

يک روز من هم خاطره مي شوم. نگاهم کرد

 پنداشتم دوستم دارد نگاهم کرد در نگاهش صد

 شور عشق خواندم نگاهم کرد دل به او بستم.

 نگاهم کرد.............. اما نه بعدها فهميدم که او

 فقط نگاهم کرد. از زندگي آموختم که به هر

نگاهي دل نبندم که همه نگاه ها پيام اور عشق

 نيستند همه نگاه ها معني دوست داشتن نمي

 دهند همه نگاه ها بي ريا نيستند

 

لينك ثابت| جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 14:25 توسط خانمی شب |

به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... الانشم این دردها را به جونم می خرم و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم...

 

لينك ثابت| جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 13:2 توسط خانمی شب |

اگر بخواهم روزی از تو بنویسم ، از خاموشی دیدگانت ، غربت کلامت

و ازاندوه صدایت می نویسم.

بخوان، تنها تو بخوان که می بینی با اینکه نیستی.

می شنوی، با اینکه دوری و کوچه همیشه پراست ازسکوت میان ما وتو

 چه صبوری نسبت به این سکوت

همیشه زجراور...

غریبه، تو تنها یادگاری هستی که عکست رامهمان قاب عکس چوبی

تنهای اتاق عروسک ها کردی.

وعروسک ها چقدرنگرانند وقتی که نیستی.

اما من به انها می گویم که رفتن تو بازگشتی ندارد تاهمه بدانن

 تا ابد مسافر کوچه ی دلتنگی عروسک ها هستی                                 

تقدیم به عشقم          هرگز فراموشت نمی کنم

لينك ثابت| چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 22:2 توسط خانمی شب |
                                        

روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساس ها در كنار هم

 به خوبي و خوشي زندگي مي كردند

خوشبختي، پولداري، دانايي، عشق ،غم، صبر و ترس و..............

و هر كدام به روش خويش مي زيستند

تا اينكه روزي دانايي به همه گفت: كه بايد هر چه زودتر جزيره را ترك كنيد

 زيرا به زودي جزيره را آب خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد

تمام احساس ها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خانه هايشان

 بيرون اوردند و تعمير كردند

همه چيز با يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد

 كه همگي سوار قايقهايشان شدند و پارو زنان جزيره را ترك كردند

در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود

 اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد

كه همگي كنار ساحل آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند

 و نمي گذاشتند سوار قايقش بشود

عشق به سرعت بر گشت و قايقش را به حيوانات و

 وحشت زنداني شده سپرد

انها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي عشق نماند

قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند!!!

جزيره هر لحظه بيشتر زير آب مي رفت و عشق تا گردن زير آب فرو رفته بود

او نمي ترسيد زيرا ترس از جزيره رفته بود،

 فرياد زد و از همه احساس ها كمك خواست

اول كسي جوابش را نداد، قايق ثروتمندي را ديد و گفت: ثروتمندي عزيز به من كمك كن 

 ولي ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از شمش و پول و طلاست و جايي براي تو نيست

 عشق رو به  (غرور)كرد و گفت: نجاتم ميدهي؟

غرور گفت: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني

 عشق رو به غم كرد و گفت: دوست عزيز مرا نجات بده

اما غم گفت: متاسفم دوست عزيزم من به قدري غمگينم كه ياري كمك به تو را ندارم و

 خودم به كمك احتياج دارم

دراين حين خوشگذراني و بيكاري از كنار عشق گذشتند

ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست

از دور شهوت را ديد و گفت: به من كمك ميكني؟ شهوت گفت البته كه نه

سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي

همه مي گفتند تو بر تر از مني، از مرگت خوشحال خواهم شد

عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خدا كرد و گفت: خدايا مرا نجات بده

ناگهان از دور صدايي به گوشش رسيد كه فرياد ميزد

 نگران نباش تورا نجات خواهم داد

عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خودرا روي آب نگه دارد

و بيهوش شد

پس از به هوش امدن خود را در قايق دانايي يافت

آفتاب در آسمان پديدار شده بود و در ياآرامتر شده بود

و جزيره آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد

و تمام احساس ها امتحانشان را پس داده بودند

عشق بر خواست به دانايي سلام كرد و از او تشكر كرد

 دانايي پاسخ سلامش را داد و گفت: من شجاعتش را نداشتم كه براي نجات تو بيايم ،

 شجاعت هم كه قايقش از من دور بود و نمي توانست تورا نجات دهد

تعجب ميكنم كه تو بدون من و شجاعت چگونه براي نجات حيوانات و

وحشت رفتي!

هميشه مي دانستم كه نيرويي در تو هست كه در هيچ يك از ما نيست،

 تو لايق فرماندهي تمام احساس ها هستي

عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره بر گرديم ولی

 قبل از برگشتن ميخواهم بدانم چه كسي مرا نجات داد؟

دانايي گفت: او زمان بود

عشق با تعجب گفت زمان؟

دانايي لبخندي زد و پاسخ داد: بله

چون فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند

لينك ثابت| چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 21:34 توسط خانمی شب |
         
لينك ثابت| سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 13:14 توسط خانمی شب |
                         

شبی با شبنم

 

خدایا گفته بودم همه ی امیدم رو به تو بستم

قسمی جز قسم مرگ در رسیدنش نبستم

 

ناز نگاهش رو خریدم به هیچکس نمی دم

گفته بودم عاشقتم ، دلتو پس نمی دم

 

سر هر دوراهی ، راه عشق رو پیمودم

می دونی هر چی سختی بود از تو آموختم

 

شرم هر گلی در شکفتن شکوفه اش هست

می دونی که اول عاشقی همون رسیدن به آخرش هست

 

امید هر سبزه ای در زمستان رسیدن به بهارش هست

دلی که پیش تو دارم رسیدن به تو آرزویش هست

 

چشمان منتظر من وصالش نگاه یارش هست

بیم فراغش ، خیال یارش ، در شبی با شبنم در آغوشش هست

 

صدای امواجش چون موجی از دریا در دلم فروزان است

یادی که از تو دارم حتی از آب سردم سوزان است

 

یادته رضا رو از عشق ، عاطفه کردی

دل من همرنگ دل تو بوده ، شوقشو طریفه کردی

 

به تو گفتم در نیازم همه بازم نگاهم رو به چشمات

شب رو همیشه باختم به موسیقی زیر لبهات

 

تنهایی برای من شده فقط سرگرمی روزانه

باید بیای ببینی ، بیابان دلم پر از بارانه

 

از عشق تو نوشتم بر برگ گل انداختم

جز شبنم چشمام چیزی رو واسه دلم نباختم

 

شده عشقت همیشه آرزوی محالم

دلتنگم ، در تماشا به بیابان نگاهت بی حالم

 

بیاد تو هر شب نگاه دیرینم سر از هر کجا می میرم

بر نگاه تو میشینم و چشمانم رو از شوق تو می شورم

 

آخرش نمی دونم چطور بگم که فقط به تو می اندیشم

تنها نیستم و فقط در آرزوی وصال دل خویشم

 

لينك ثابت| دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 20:39 توسط خانمی شب |
                                                                                                   

در دلم جز عشق تو رد پای دیگری نیست

در تمام وجودم جز ندای تو صدای دیگری نیست

تنهام و در فراغم جز رویای تو خیال دیگری نیست

همه ی آرزویم تو هستی و جز وصالت محال دیگری نیست

باغ دلم پر از نگاه ارغوان توست

بی نگاه تو ، بهارم جز زمستان چیز دیگری نیس

دلم کسي را مي خواهد که دوستم داشته باشد

شانه هايش را براي گريستن وسينه اش را براي نهادن سرم و

چشمانش را براي خالي نمودن غم هايم مي خواهم . دلم

 کسي را

مي خواهد که مرا با هرانچه هستم دوست بدارد

با تمام خوبي ها و بدي هايم . با تمام مهرباني ها و نا مهرباني

 هايم

دلم کسي را مي خواهد که افتاب مهر را به قلب خسته ام

 هديه دهد

کسي چون تو....!ت

منم که در بیشه ی نگاهت چمن زدم

برای من تنها و تکیده جز عشق تو قرار دیگری نیست

تمام زندگیم با عکسی از سپیدی قاب خورده

در قاب قلبم جز نگاه تو عکس دیگری نیست

دنبال یک سراب حتی از بیابان نگاهت بودم

دیدم جز دریای عشق در نگاهت چیز دیگری نیست

در پیاله ی یک نگاه از دریای نگاهت بودم

دیدم جز نگاه تو در دلم نور دیگری نیست

برای رضای عاشق هرگز از غروب حرفی نیست

برای زندگی ، جز آسمان عاطفه طلوع دیگری نیست

 

لينك ثابت| شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 20:37 توسط خانمی شب |

                       

بار خدایا ساده ی یک خیالم که منو اسیر کرده

همه نیازم رو به نگاهش فقیر کرده

سر یک وصال و پاره ی یک سکوت

منو از برای شوقش دلیر کرده

رمز عاشقی رو در سادگی یک نگاه معنا کرده

مشتی سنگ را در بیابان دلم حریر کرده

دلی که پیش تو دارم شبا به جای ابر کوچه ها رو تر کرده

ساده نبودم که تو رو برای امیدم تصویر کردم

دلمو در عوض چشماش تقدیم کردم و

نوری نبود وقتی که هدیه کردم

سر هر آرزویی جز تو نیافتم قدرتی

همه ی امیدمو به تو تکیه کردم

غم منو دریافتی وقتی که مهمانی خورشید رو در شبم یافتی

نیمه شب دلمو با سجاده ای در مهمانی خود یافتی

آری

بی تو ندارم هم کسی در بی کسی

هم دمی هم نیست چون تو در بی کسی

پس منتظرت خواهم ماند تا برسه ندایت به منه تکیده در بی کسی

لينك ثابت| شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 20:34 توسط خانمی شب |
                

نه بغضي گلويم را گرفته بود

نه دلم شكسته بود

نه حتي قطره اي اشك در چشمم

حلقه زده بود

هرگز به زانو در نيامدم كه به پايش بيفتم

هر چند ، او روبرويم نشسته بود

بي آنكه مرا ببيند

و فقط نگاهش ازمن عبور ميكرد

كاش انقدر شفاف نبودم

آن وقت شايد مرا ، خودم را هم مي ديد

كم كم بغضي راه گلويم را مي بندد

بايد براي ديده شدن كاري كرد

شيشه را فقط با آلودگي اش ، با لكه هايش مي توان ديد

پس بايد دامن شفافم را

به قطره هاي اشك آلوده كنم

كار سختي نيست

كافي است  نگاهش كنم

دامنم لكه دار خواهد شد

اما هنوز در روبرويم نشسته است

بي آنكه مرا ببيند

يا قطره هاي نشسته بر گونه هاي خشكم را

براي ديده شدن شيشه

فقط يك راه هست

راهي كه همه هميشه از آن مي گريزند

بايد شكست تا ديده شد

پس با كمال ميل شكسته مي شوم

و به پايش مي افتم

حالا هم بغض  گلويم ر ا گرفته

هم گريه كرده ام

هم شكسته ام

هم به پايش افتاده ام

اما هنوز در برابر من نشسته است

بي آنكه مرا ببيند

يا خرده شيشه هاي

افتاده به پايش را .

لينك ثابت| شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 20:33 توسط خانمی شب |
 

عشق تو این روزا داره بد جوری پیرم می کنه

از خودم و خاطره هام ، از همه سیرم می کنه

هر جا که چشم وا می کنم فقط تو تو نگاهمی

وقتی که از عشق می خونم .... تو توی آهمی!!!

لينك ثابت| شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 20:30 توسط خانمی شب |
 
لينك ثابت| شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 20:30 توسط خانمی شب |

 

 

لينك ثابت| شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 20:27 توسط خانمی شب |

نمی دانم چه چیز باعث شد که از خواب بیدار شوم 

به ساعت نگاه میکنم 

عقربه بزرگ روی عدد ۳ است و عقربه کوچک هم به دنبال آن، انگار هیچ وقت خسته نمی شوند از این حرکت دوال 

بی خوابی زده به سرم ، تنم کش و قوس می آید . نمی توانم خودداری کنم 

پناه می برم به کاغذ و قلم ، قلمی که همیشه کار خودش را خوب می داند.

شروع می کنم به سیاه کردن دل کاغذ، چقد ر این کار را دوست دارم 

سیاه کردن صفحات سفید و تداخل این دو رنگ با هم چه هارمونییه قشنگی می شود. 

و کاغذ ، کاغذی که همیشه تحمل میکند ، تا قلم بنویسد و دل آزرده اش را آزرده تر کند .

از تخت بلند میشوم و آرام از اتاق بیرون می روم، در حیاط کسی نیست .

برق را روشن میکنم 

لبه باغچه می نشینم از بوی ریحانها نفس تازه میکنم ،

با خودم فکر میکنم...

با خودم فکر میکنم این گلهای کاغذی صورتی رنگ که سر در گوش هم نهاده اند چه رازی را با هم در میان میگذارند .

شیر آب را باز میکنم و به گلها آب میدهم .

سیل افکار متفاوت در سرم رژه میروند 

سرمم که داغ است ، داغه داغ 

مثل قهوه ، مثل سوپ ، مثل دوست داشتن 

به سمت حمام میروم شیر دوش را باز میکنم.

آب سرد است ، سرده ، سرد 

مثل بستنی ، مثل یخ ، مثل دل من 

همان زیر دوش آب می خوابم و به همه روزهای زندگیم فکر می کنم به گذشته و...

با خود میگویم و همه روزهای خوب چه زود میگذرند و خاطره می شوند .

و این رسم زندگیست..

پس از مدتی سردم می شود شیر را می بندم حوله را دور خودم می گیرم تمام تنم مور مور میکند.

بین یک لیوان قهوه و چای ، قهوه را انتخاب می کنم 

یه قهوه تلخه تلخ 

مثل دل شکستن ، مثل بدی ، مثل حقیقت 

لبه تخت می نشینم ، آرام لیوان را به تنم می چسبانم داغه داغه مثل سرم ،

از داخل جعبه آلبوم عکسها را بیرون میاورم

کمی گریه میکنم 

قهوه را هم میزنم و میخندم 

دوباره فکر میکنم... قهوه ام تمام میشود.

رو تخت می خوابم بدنم دوباره کشش می آید.

آرام آرام چشمانم را می بندم و خوابم می برد.

 

 

لينك ثابت| شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 20:25 توسط خانمی شب |

عشق مثل بهاره

عاشق شدن همیشه بی بهونه اس

عشق دل به تصنیف های بارون توی کوچه های خلوت بی نشون سپردنه

عشق

رنگ تو بود.....

بوی تو بود......

حال و احوال و بی قرار تو بود .

اصلا خود تو بود!

بارون که میزنه

برف که میباره

رعد که می غره

اون لحظه تنها ارزوم تویی .دستای مردونته که دستای سردمو گرم میکنه.قلب مهربونته که با طپشش منم زنده ام.صدای گرمته که بهم امید میده و نوازشهای عاشقونته که زندگی رو برام رنگی تر میکنه

حتی وقتی کنارتم دلم برات تنگ میشه

هیچ وقت فراموشم نکن تو هر شرایطی که بودی .تو هر شرایطی که بودم .هر کجا که بودم. هر کجا که بودی.شونه هام تکیه کاهی است برای تو .برای روزی که سر بزاری روشون (دلم میخواد اون لحظه سکوت کنم تو برام حرف بزنی)اگه روزی تموم درها رو به روی خودت بسته دیدی یادت باشه که من هیچ وقت دری که برات باز کردم نمیبندم .دستام همیشه بسویت دراز است .همون دستایی که به قول خودت نرم و کوچولوئن .همون دستایی که دلم میخواد شبا موقع خوابت توی دستات باشه یا زیر سرت! .

حتی وقتی کنارتم دلم برات تنگ میشه.

ارزوم در کنار تو بودنه وندیدن جای خالی تو.

نفس من شنیدن ضربان قلب مهربونته .

وتموم عشقم گره خوردن نگاهم با نگاه اروم توئه.

گمان نمیکنم

گمان نمیکنم این دستها بهم برسند

دو دلشکسته ی در انزوا بهم برسند

ضریح و نظر رها کن بعید میدانم

دو دست دور به زور دعا به هم برسند

کدام دست رسیده به دست دلخواهش؟

که دستهای پر از درد ما بهم برسند؟

فلک نجیب نشسته است و موزیانه به فکر

که پیش چشم من این 2 چرا به هم برسند؟

شکوه عشق به زیر سوال خواهد رفت

وگرنه میشود اسان 2 تا به هم برسند

عشق عادت بدیست معتاد که شدی می فهمی

عشق عادت بدیست

معتاد که شدی می فهمی

تازه اون موقع اول قضیه است

شب از نیمه گذشته

هوای دیدنش رو میکنی

ولی دستت نمیرسه

حتی نمی تونی با شنیدن صداش اروم شی

چون انقدر دیره که خوابیده

مجبوری با خیالش بسازی

مجبوری خودتو سرکوب کنی

اینجاست که حتی بستر خالی

هم هوای اونو داره

پس مجبوری

شب به دروغ چشماتو ببندی

پنهانی فکرش رو بکنی

به دروغ حضورشو کنارت احساس کنی

وحتی

حتی پنهانی به او عشق بورزی

عشق عادت بدی است

معتاد که شدی می فهمی

زیبایی یعنی:در فضای اکنده از عطر گلهای مهربانی نشستن وهر چه کلام پر مهر است با یاد تو نوشتن

زیبایی یعنی:ناگهان تو را دیدن و برگ برگ درختان را با حضور خوب تو در سایه هاشون سنجیدن

زیبایی یعنی:دوباره دوست داشتن و دوباره هر صبح را با یاد تو پذیرا بودن

زیبایی یعنی:بیدار بودن وبه هر کلام تو اندیشیدن

زیبایی یعنی:خواب بودن و تو را در خواب دید

تو همیشه با منی

مثل نفس مثل سایه

پا به پای قدمهات

وقتی که هستی تا اخر زمستان احساس گرما میکنم چون در اغوش تو بودم و وقتی نیستی خودمو گم میکنم

بد ترین شکل تنهایی

بد ترین شکل تنهایی برای هر ادم اینه که در کنار کسی نشسته باشی (همونی که همیشه تو رویاهات در کنارته ) و بدونی اون لحظه قلبش متعلق به کس دیگریه و هرگزبهش نخواهی رسید

<باورم کن

تو را می بينم ،تو را می شنوم ، تو را می گويم ،تو را می نويسم، تو را باور دارم و هميشه با توام به راستی شايدسودای عشقی در تو نيست . و شايد نخوای رسوای عشقم باشی .اما غريبه با دل من اشناجسمت نيست در کنارم .اما روحت هست در وجودم. روح واحساست را بارها و بارها زمزمه کردم.عشق و احساسم را بارها وبارهامرور کردم .شايد هيچ زمانی با من نباشی وبا روحم يکی نشی و نخواهی با من باشی.

شايد تو تنهای تنها رويای شبهای مهتابی زندگيم باشی.شابد تو برای ديگری باشی.اما خوشحالم که کسی نميتونه فکر و يادتو از من بگيره.ايکاش منو ببينی و وجودمو باور کنی. ايکاش در شبهای ظلمات تنهاييت تک چراغ دلت من باشم.ايکاش ارامش بعد طوفان دلت من باشم.ايکاش رسوای دلم باشی و شيدای عشقم.

ای تو قصه گوی شبهای مهتابی.ای تو ايمان شبهای تنهايی با تو بودن را روحم از تو ياد گرفت. بگو بی تو بودن را از کجا ياد خواهد گرفت.

بمان تا مرده نباشم و در اغوش تو باشم.تو که بايد شب را از ميان چشمانت معنا کرد.محبت را در قلب کوچکت معنا کرد.تو که گرمای خورشيد را در بر داری .زيستن در کنار معشوق را باور داری. تو که می دونی عشقم برات تا بيکرانها جاريست.تو که می دونی طعم تلخ اخرين وداع تا دور دستها در خاطرم باقيست.