تبليغاتX
شب نقره ای








شب نقره ای
شب نقره ای من

كجا بودى وقتي برات شكستم

يخ زده بود شاخه گلم تو دستم

كجا بودى تو لحظه ى نيازم

وقتى مى خواستم دنيامو بسازم

كجا بودى ببيني من مى سوزم

عين چشات سياهه رنگ روزم

كجا بودى ببيني فصل بهار

همه مى گفتن تو گذاشتيم كنار

سرزنشاي مردمو شنيدم

هر چى كه باورت نمى شه ديدم

كنايه‌هاشو نو به جون خريدم

نبود ستارم شبا گريه ديدم

كجا بودى من از خودم گذشتم

هر جا بودى رو دنبال تو گشتم

غم نبودنت مث آتيشه

تو اين دو خط ترانه جا نميشه

لينك ثابت| پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 15:1 توسط خانمی شب |

اگر آسمان چهره در هم نكشد

اگر رنگين كمان رسيمانى از رنگدانه هايش به گردنم بيفكند

اگر باران بوسه بر شبنم

و باد بوسه بر نسيم زند

اگر ماه لبخندي دلنواز نثار ستارگان كند

اگر خورشيد با زمين غريبى نكرده

و اگر غريب آشيانى بيابد

همه و همه سوگند ياد خواهند كرد

كه ياد تو در باطن و ضمير من است

اگر چه دور از منى

ولى ، يادت هميشه با من است

پس تو هم نيز روزى به من خواهى پيوست

و آينده ما با هم پيوند خواهد خورد ،

باشد كه آسمان و زمين و باد و باران و ماه

و خورشيد و رنگين كمان و غريب شاهد حلقه دستان ما باشند.

لينك ثابت| پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 14:21 توسط خانمی شب |

اگر آسمان چهره در هم نكشد

اگر رنگين كمان رسيمانى از رنگدانه هايش به گردنم بيفكند

اگر باران بوسه بر شبنم

و باد بوسه بر نسيم زند

اگر ماه لبخندي دلنواز نثار ستارگان كند

اگر خورشيد با زمين غريبى نكرده

و اگر غريب آشيانى بيابد

همه و همه سوگند ياد خواهند كرد

كه ياد تو در باطن و ضمير من است

اگر چه دور از منى

ولى ، يادت هميشه با من است

پس تو هم نيز روزى به من خواهى پيوست

و آينده ما با هم پيوند خواهد خورد ،

باشد كه آسمان و زمين و باد و باران و ماه

و خورشيد و رنگين كمان و غريب شاهد حلقه دستان ما باشند.

لينك ثابت| پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 14:20 توسط خانمی شب |

شب مثل شبهای غریب

شب بی تو یک تکه کاغذ سیاه است که باید آن را مچاله کرد و دور انداخت.

شب بی تو تراکم لحظه های سنگین و معشوش بر گرده زمین است.

شب بی تو یک حرف بیهوده در دفتر زمان است.

شب بی تو یک اندوه تبدار تاریک است ؛ یک خاطره غم انگیز و متروک.

شب بی تو یک قصه ملال اور و تکراری است که حتی اگر شهرزاد آن را باز گوید به دل نمی شیند.

شب بی تو یک غریبه ای سیاهپوش است که در هیچ خانه ایی راه ندارد و همه پنجره ها به روی او بسته است.

شب بی تو یک شعر نا موزون ومهمل است که حتی دیوانگان آن را زمزمه نمی کنند .

شب بی تو کابوس وحشتناک و تلخ است که از پلکها می گذرد و خواب شیرین را می آشوبد.

شب بی تو حسرت طولانی یک مسافر سر گردان است که از کاروان جا مانده است.

شب با تو یک کاغذ نا نوشته و سپید است که ستارگان مشقهایشان را بر آن می نویسند.

شب با تو یک تالار مواج است که از دره های بادام و بلوط می گذرد و به دروازه صبح می رسد.

شب با تو یک شعر نجیب و عاشقانه است همانی که مجنون در صحرا برای لیلی می خواند و فرهاد در بیستون به تيشه اش آموخت.

شب با تو یک آینه زیباست که فرشتگان گیسوان خود را در آن می بافند.

شب با تو یک باغ معلق در آسمان است که پیچکهای عشق از همه سوی آن سر برآورده اند.

شب با تو یک نگاه پر رمز و راز است که از مهتاب سر چشمه می گیرد و در کوچه های افسانه دیدار جاری می شود .

شب با تو یک خوشبختی دامنه دار است که مرا از کناره سخت و گنگ زندگی جدا می کند و به نیزارهای روشن مترنم باران می برد.

شب با تو مثل شبها ی غریب است كه در خلوت شبانه ام به گونه هايم جاي مي شود، عزيزترينم ببين و دلتنگي هايم را مرهمي باش .

لينك ثابت| شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 8:55 توسط خانمی شب |

من يك دوزخ دور افتاده ام ، كه آتشها از همنشيني با من مي گريزند . يك حسرت قديمي ، يك نفرت تكراري ،يك تنهايي بي حاصل . من يك تاريكي مبهم كه هيچ ستاره اي دوست ندارد با من دوست شود . يك تصوير رنگ و رو رفته در قابي فرسوده ، يك كاسه خالي از شبنم .

من يك خيال خامم ، يك وسواس بيهوده ، يك آرزوي موهوم ،يك شور بختي محتوم كه مي ترسم خود را در آيينه تماشا كنم . من يك سر گذشت دردناكم ، يك سرنوشت شوم ، يك باغچه زشت كه در برزخ معلق مانده ام ، يك كابوس ترسناك ، يك روياي آشفته . اگر چه دوزخي ام و اگر چه جز باد چيزي در دست ندارم ، اما تو را دوست دارم

و بهشت گم شده ام را در چشمهاي تو مي جويم و در حرفهايت كه به رنگ وحي و عطش از كنارم عبور مي كنند ، اقامت مي كنم . در نبود تو هزاران عشق دست نخورده ، صدها افسانه ناگفته و يك مصر يوسف متولد نشده حضور دارد. اگر چه پيراهنم را از شعله هاي دوزخ بافته اند ، اما عطر بهشتي تو در تك تك سلولهايم خانه دارد . اگر چه يك علف هرزم ، اما اگر صبحگاهان صدايم كني ، از پشت درختهاي نارون قد مي كشم و ديوانه وار به سوي تو همچون مرغ عشق عاشق پر مي كشم

لينك ثابت| شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 8:49 توسط خانمی شب |

چند روزه که نیستی. دلم واست تنگ شده .

واسه حرف هات،واسه غصه ها و دردهات،واسه شوخی هات،واسه برخوردهای تندت،واسه.......واسه خودت.

کلی نوشته واست دارم.نوشته هایی که در این شب های ساکت ،واسه خودم زمزمه کردم و نوشتم.

این روزها،داری معنای واقعی ((صبر کردن)) رو به من یاد میدی...یه صبر بی هیاهو اما پر غوغا.

همیشه منتظرت می مونم...همیشه.

لينك ثابت| شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 8:43 توسط خانمی شب |

بعد از تو در شبان تيره و تار من
ديگر چگونه ماه

آوازهاي طرح جاري نورش را

تكرار مي كند

بعد از تو من چگونه

اين آتش نهفته به جان را

خاموش ميكنم ؟

اين سينه سوز درد نهان را

بعد از تو من چگونه فراموش مي كنم؟

من با اميد مهر تو پيوسته زيستم

بعد از تو ؟ اين مباد كه بعد از تو نيستم

بعد از تو آفتاب سياه است

ديگر مرا به خلوت خاص تو راه نيست

بعد از تو

در آسمان زندگيم مهر و ماه نيست

بعد از من آسمان آبي است

آبي مثل هميشه

آبي

لينك ثابت| چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 13:46 توسط خانمی شب |

من از اون آسمون آبي مي خوام ******من از اون شب هاي مهتابي ميخوام
دلم از خاطره هاي بد جدا *********** من از اون وقت هاي بي تابي مي خوام
من مي خوام يه دسته گل به آب بدم*** آرزوهام رو به يك حباب بدم
سيبي از شاخه ي حسرت بچينم ***** بندازم رو آسمون و تاب بدم
گل ايوون بهاره دل من ************** يه بيابون لاله زاره دل من
مثل يك دسته گل اقاقيا ************دلم رو باز مي كنه بيا بيا
تو ميري پشت علف ها گم مي شي*** من مي مونم و گل اقاقيا
گل ايوون بهاره دل من ************** يه بيابون لاله زاره دل من

لينك ثابت| چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 13:34 توسط خانمی شب |

کاش ميدانستم درآن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش ميتوانستم بي پروا راز نهفته در سکوت را

برايت آشکار کنم وآواز تنهاييم را به گوش تمام رهگذران تقدير برسانم . کاش ميدانستي که در نبود تو

چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم . فقط براي يکبار قدم در گلستان خيالم بگذار رخصتي ده تا بر

تنهايي خويش خط بطلان بکشم و بگذار با تو فراموش کنم: تهاجم اندوه را.

به راستی كه عشق آمدنيه هيچكی عشق رو از كسی نياموخته عشق ذاتيه و خودبخود در وجود انسان

هست و اگه عاشق واقعی باشه از وجودش خارج نميشه

لينك ثابت| چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 12:53 توسط خانمی شب |

کاش ميدانستم درآن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش ميتوانستم بي پروا راز نهفته در سکوت را

برايت آشکار کنم وآواز تنهاييم را به گوش تمام رهگذران تقدير برسانم . کاش ميدانستي که در نبود تو

چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم . فقط براي يکبار قدم در گلستان خيالم بگذار رخصتي ده تا بر

تنهايي خويش خط بطلان بکشم و بگذار با تو فراموش کنم: تهاجم اندوه را.

به راستی كه عشق آمدنيه هيچكی عشق رو از كسی نياموخته عشق ذاتيه و خودبخود در وجود انسان

هست و اگه عاشق واقعی باشه از وجودش خارج نميشه

لينك ثابت| چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 12:48 توسط خانمی شب |

 

تو را دوست دارم

و خيال تو را بيش از تو

زيرا در كنار تو من در اوجم

و با خيال تو در عمق

كنار تو چون با توام

به اوج مى رسم

و اين مرا خودخواه تر از هميشه مى كند

من با خيال تو خوشم

زيرا در عالم كنونى

امر محال بسيار است

ولى در عالم خيال

همه امور شدنى است

من در خيال هميشه

همراه تو خواهم بود

وبه تو نا گفتنى هاى بسيار خواهم گفت

من در عالم خيال

خواهم توانست

تا بى نهايت با تو باشم

تا هر جا كه اراده كنم

خواهم توانست

دستان تو را

تا ابد بفشارم

خواهم توانست

به درون قلب تو سفر كنم

كارى كه در عالم كنونى هرگز شدنى نيست

من با خيال تو خوشم

مگذار كه اين خيال نيز

گريزان از من شود

بگذار كه در عمق بمانم

زيرا من زمينى ام

و عمق سرشت زمينيان

لينك ثابت| دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 9:10 توسط خانمی شب |

  خــطوط آبی دستهایت همان جــاده ایست

که گو نه های سردم را با جان تــب زده تو پیوند میزند

  وقتی با سر انگشتان مهربانت چشــمان بارا نی ام را لمس میکنی

از مــژگان خیسم چكان چکان خواهش نیاز بر لبان تشنه ام می چکد

و شکوفه های احساسم با هر نگاه غزل ریزت یک به یک میشکفند

از شرار چشمان تو در قلبم خون تازه ای میجوشد و پیکر خمیده من ازخزان به بهار میرسد

همچون شقایقهای بهاری که بر قامـــت پر از زخم گل خار رخ میکشند

 
با تو از امـــتداد شب سر نوشت رها میشوم

 
وبه روشنایی که از پشت چشمهای تو طلــوع کرده مــیرسم

چشـــمانم را بر هم میـــگذارم تا باز در رویـــای تو غـــرق شــوم

کاش ان جـــاده دوباره به گـــونه های ســرد من پیـــوند میــخورد

خطوط آبی دستانت....!!!!

 

لينك ثابت| دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 9:9 توسط خانمی شب |

لينك ثابت| دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 9:8 توسط خانمی شب |

عشق و عشق تقدیم به تو

می شناسمت

می دانم از کدامین سرزمینی

می دانم که از نزدیکترین شب آمده ای

می دانم که می مانی

می دانم

من

عاشقانه دوستت دارم

پناهی برایم

تو برای روزگار تاریکم ستاره شدی

ستاره که نه

تو خو د ماهى

یک خورشید گرم و مهربان

می شناسمت

مثل همیشه

مثل شب‌هاى پیش

مثل گذشته

مثل حال

برایم عزیزترینی

می دانم که می مانی

شانه هایت پناهم شده است

عاشقی بد دردی نیست

عشق است

.....

......

و خدا مثل ما عاشق است

مثل ما در پی نگاهی است...

عاشقانه دوستت دارم

حال زندگی معنا دارد

جنبه تازه ای از زندگی است

آن طرف سکه

آن طرف روزهای سرد

آن طرف درد و خستگی

آن طرف ها

دور از تفکر رها شدن

دور از رویای آسمانی نبودن

غریب با همه تنهایی ها

اینجا

آن طرف غربت است

آن سوی تنهایی ....

اینجا تویی و عشق

عشق است و من

ما هستیم و عشق

و سکوت آشنای آسمان

برای تو است

وجودم ، نگاهم ، رویایم

عاشقانه دوستت دارم

لينك ثابت| دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 9:6 توسط خانمی شب |

در نگاهت

در میان وجود تو

در پس آنچه از مهر در نگاهت می درخشد

اندوه تو به سادگی دیدنی است

اندوه تو برای آدمیان

برای مردان و زنان و کودکان

و برای من

به سادگی لمس کردن است

ای چشمانت آفتابی

و خوابهایت مهتابی

آری عشقت را فریاد زن

بگو دوستت دارم

بگو من هم

چون تو

عاشقم

................

 

 

 

 

 

لينك ثابت| جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 19:5 توسط خانمی شب |

من چه كنم خيال تو منو رها نميكنه

اما دلت به وعده هاش يه كم وفا نميكنه

من نديدم كسى رو كه مثل تو موندگار باشه

آدم خودش رو كه تو دل اينجورى جا نميكنه

لينك ثابت| پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 18:38 توسط خانمی شب |

ديشب دلم گرفته بود مثل هواى بارونى

دلم هواتو كرده بود هواى شيرين زبونى

دلم مى خواست گريه كنم بگم كه سخته تنهايى

اى هم صداى آشنا بگو كه اينجا ميمونى

نمى دونم چه حالى و كجايى و چه ميكنى

ولى صدات تو گوشمه ميگى كه اينجا ميمونى

رفتم كنار پنجره گفتم شايد ببينمت

ديدم محاله ديدنت چون گل بايد بچينمت

رو صندلى نشستم و يهو ديدم يه قاصدك اومد پيشم

خبر آورد اى آشنا رازى رو بهت مى خوام بگم

واسه من گل نفرست ديگه دوستت ندارم

نمى خوام گذشته ها رو باز به خاطر بيارم

 

لينك ثابت| پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 18:35 توسط خانمی شب |

اى ملكه‌ى شبهايم

من هنوز كه هنوز است نتوانسته‌ام تو را به خوبى بيابم

آرى

تو نه تنها ملكه‌ى شب من بلكه

ملكه‌ى اين كهكشان بى انتهايى

ولي...

افسوس كه نميدانمت

آرى نميدانم چرا هرچه بيشتر تو را مى جويم كمتر مى يابم

نمى دانم اين چه رسمى است رسم اين زمانه

رسمى كه تنها مرا هنگامى كه در تو غرق مى شوم مى نماياند

اى امير شبهاى من

من اسير امواج توام

بگذار آنقدر در حصارت بمانم تا خاموش گردم

 

لينك ثابت| سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 11:27 توسط خانمی شب |

Image hosting by TinyPic

 

باز آمدم تا از موج نفوذ‌گر تك ستاره‌ى شبم بگويم

آري تنها امواج نقره‌اى اوست كه ميتواند از راه دور مرا به سوى

 خويش روانه سازد

تنها اوست كه مى تواند مرا از سردرگمى اين كوچه‌هاى تهى از عابر و مملو از تاريكي رهايى بخشد و به سر منزل روشنايى رساند

و من از غربت و تاريكى شب مى هراسم و تنها مى توانم در پناه ملكه‌ى شبم از اين غربت در امان باشم

پس يه ستاره‌ى پر سوى من

باور داشته‌باش كه هيچكس جاى تو را در آسمان شبم نخواهد گرفت

 

لينك ثابت| سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 11:22 توسط خانمی شب |

Image hosting by TinyPic

 

مي‌خواهى بدانى كه چگونه تو را يافته ام

گوش به من فرا ده

آرى

شبانى پيش ستاره‌ى آرزوها از كوچه‌ى بى عبورم گذشت؛ من تنها و بدون مهرباني سر در آغوش تنهايي و ظلمت نهاده بودم؛ستاره‌ى آرزوها رو به من گفت:

هان  شب!!!

چرا غمين نشسته مى‌بينمت

گفتم: آخر همدم و درخشانى نيست تا سر در آغوشش گذارم و آرام گيرم

گفت؟

به بالاى سرت نظر افكن دوست دارى كدام درخشان از‌آن تو باشد

به بالا نظر افكندم ستاره‌ى آرزوها باز گفت:

به درخشانى كه كم نور تر است قانع باش زيرا كه به درخشان پر نورتر همه نظر مى افكنند

و من هم ميان آن همه درخشان مهر تو را در دل روا ساختم

اى ملكه‌ى سرنوشت من

 

لينك ثابت| سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 8:55 توسط خانمی شب |

Image hosting by TinyPic

 

من تنها مانده‌ام در اين شب نقره‌اى

بدون يافتن تك درخشنده‌ى شبم، آرى در اين شب دراز ،هزاران درخشان در اطرافم خود را مى نمايانند ،ليكن

هيچكدام ستاره‌ى نقره‌فام من نميشوند

من تنها به نور اين ستاره‌ام روشنم و تنها در فراسوى افق اين درخشان لانه ميگزينم، تا در پناه امواج نقره‌اى‌اش نور اميد يابم و آرام گيرم

مرا به اين شب قسم ، كه تا زماني كه سفره‌ى اين شب به پاست، فقط و فقط از كوچه‌ى شبستانى كه او بر فرازش نقره مى‌راند عبور كنم . تنها امواج او را به قلب خود بگسترانم

 

 

 

 

لينك ثابت| سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 8:53 توسط خانمی شب |

اي عشق واقعي

چگونه ستايشت كنم در حالي كه قلبت

از محبت بی نیازاست

چگونه ببوسمت وقتی که  عشقت

دروجودم جاری میشود

تو هوای دلم را با طروات کردی

زمانی که با تو هستم به اسمان بیکران پرواز میکنم 

 پس بدان دوستت دارم

گرچه پایان راه را نمی دانم
لينك ثابت| دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 19:59 توسط خانمی شب |

Image hosting by TinyPic

 

دوباره دقيقه‌ها رو، كند و آهسته مى بينم

دوباره چشم خدا رو، رو خودم بسته مى بينم

تا دلم آر وم بگيره ، سر به كوچه ها مى زارم

رو به آدما مي خندم، تو سياهى‌ها مى بارم

توى يك جاده‌ى برفى، پى انتها مى گردم

توى اين روياى آبى، هنوزم اسير دردم

آخه دنيا تو چشام، رنگشو باخته

آخه يك جنس غريبه، آسمون منو ساخته

برده رنگ انتظارو،  بارون چشماى خسته ام

انگار آهنگى نداره، بى تو اين قلب شكسته ام

عشق من جنس هوس نيست، رنگ خاطرات تلخه

قصه‌هاى پر غبارى، كه روشون چشمامو بستم

از سپيده تا سپيده، آسمون ابرى و تاره

مثل بغض سينه‌ى من، شوق باريدن نداره

                                        بوى بارون ميده حرفات، اشك چشمام بى قراره

عشق من سوز زمستون، عشق تو شور بهاره

 

لينك ثابت| دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 19:57 توسط خانمی شب |

اگر تو نباشی همه چیز طعم زهر را خواهد داشت

حتی عسلی که از همه با گل سرخ شبیه تر است

اگر تو نباشی از این جا میروم

و آسمان شبم  را هر چند شیرین و شفاف با خود نمی برم

آنقدر دور میشوم که نسیمی از کنارم عبور نکند و چشمم به چشم ستاره ای نیفتد

اگر تو نباشی نه شعر میگویم نه با ستارها حرف میزنم

فقط صبح تا شب خاطرات ستاره‌هاى نقره فام شکسته را مرور کنم

تمام این باغها ى نورانى كهكشان‌هاى  آرام با توست که زیباست

اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی مند

و ابرهای مهربان هم نمی توانند غباری را که بر دلم نشست بشویند

اگر تو نباشی چه در کنار پنجره بایستم چه در شبستانی نمور و بی تو بنشینم

اشتیاقی برای دیدن آفتاب ندارم

دوری تو را حتی به اندازه ی یک نفس کشیدن هم تاب ندارم

پس بگذار واضح تر بگم

اگر تو نباشی من خواهم مرد

 

لينك ثابت| دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 15:42 توسط خانمی شب |

اي ستاره ها كه بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد  

اى ستاره ها كه از وراى ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته ايد
آرى اين منم كه در دل سكوت شب
نامه هاى عاشقانه پاره ميكنم
اى ستاره ها اگر بمن مدد كنيد
دامن از غمش پر از ستاره ميكنم
 با دلى كه بويى از وفا نبرده است
جور بيكرانه و بهانه خوشتر است
در كنار اين مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه هاى زيركانه خوشتر است
اى ستاره ها چه شد كه در نگاه من
ديگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟
اى ستاره ها چه شد كه بر لبان او
 آخر آن نواى گرم عاشقانه مرد ؟
جام باده سر نگون و بسترم تهى
سر نهاده ام به روى نامه هاى او
سر نهاده ام كه در ميان اين سطور
جستجو كنم نشاني از وفاى او
اي ستاره ها مگر شما هم آگه ايد
 از دو رويى و جفاى ساكنان خاك
كاين چنين به قلب آسمان نهان شديد
اى ستاره ها ستاره هاى خوب و پاك
من كه پشت پا زدم به هر چه كه هست و نيست
تا كه كام او ز عشق خود روا كنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زين سپس به عاشقان با وفا كنم
اي ستاره ها كه همچو قطره هاى اشك سربدار
سر بدامن سياه شب نهاده ايد
اى ستاره ها كز آن جهان جاودان
روزنى بسوى اين جهان گشاده ايد
رفته است و مهرش از دلم نميرود

لينك ثابت| دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 15:10 توسط خانمی شب |

اى پاك ترين واژه‌‌ى هستى

اى آتش دل نواى مستى

بازا كه شكست حرمت دل

بشكن به شراره چشم پستى

بازا كه دلم به خون قرين شد

آوازه‌ى عاشقى همين شد

اى پاك‌ترين واژه‌ى تقدير

اى رنگ حقيقت از تو تفهيم

بازا كه دل از تو مى ‌نويسد

اى نقش ترانهااز تو تصوير

بازا كه شب از ستاره خالى است

افسون شده خاك اآشنا نيست

چشمان فلك تنگ و حقير است

بازا كه زمانه مهربان نيست

بازا بازا دوباره بازا

بازا كه صداى دل غمين است

آوازه‌ى عاشقى همين است

لينك ثابت| دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 15:0 توسط خانمی شب |

به بهانه‌ى اولین سلام در اين شب نقره اندود،به انتظار دستها‌ى شكوفا از عشقت نشسته‌ام

من تو را از فراسوى شب‌هاى تنهايى‌ام يافته ام و به بلنداى قلبت، نردباني از مهر روا خواهم ساخت

تو را به همين بلندا قسم، مرا به كلبه‌ى تنهايى‌ات در فراسوى مرز شكفتن ببر ، تا من هم حس كنم كه بي تو خاموش نخواهم ماند در اين غربت شب

 

 

 چرا من به حقيقت دست هاى تو مي انديشم ؟

چرا ؟

چرا تو مرا به واژه ها مي بخشي ؟

 چرا ؟

كاش نمي دانستمت

كاش چنين مرور نكرده بودمت

شايد اگر ،

فرصت آغاز من نبودى

گم كردنت ،

آسان تر مي نمود

لابلاى خطوط سياه دفترچه ی خاطرات شب

 

 

 

شب بود !

سکوت بود و تو بودی

            آيينه بود و من بودم

 

از پس نگاهی طولانی

يک کلام ساده , سکوت را شکست :

                     " من هميشه بی بهانه می روم "

 

ناگهان زرد شد ,

عاشقانه های شبم !

                           شعله کشيد ,

                           شاخه های سرخ تبم !

 

آه !

من چه نامم شوکران غرور تو را ؟

                روح شاعرانه ی سکوت تو را ؟

 

می رسانی ام به مرز تيره ی زوال

               می کشانی ام به جايگاه وصال

 

نه مرا می رانی !

نه به خود می خوانی !

            مسلکت چيست ؟